رضا قليخان هدايت

751

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تو به كوتاهى آن زلف به خود رنج منه * به بهار اندر خود شب شود اى مه كوتاه ور گنه كرد و از آن روش همىبرّى سر * سوى سلطان جهان بنگر در عفو گناه خسرو غازى بو نصر محمد كه خداى * همه آفاق دهاد او را ان‌شاءاللّه بنشين تا كه بشويند از آن زلف سياه * آنچه يك ماه نشسته است بر آن گرد سپاه تو در اين يك ماه اى ماه كه بودى به سفر * گويى از گرد نشستندت آن زلف سياه گل مشكينت آلوده به گرد است همه * زود بنشين و برانداز به يك‌سوى كلاه ترسم از گرد تبه گردد زلف تو كه هست * مشك و از گرد شود مشك بتا زود تباه تو چرا گرد سر زلف به ره نفشاندى * كه پر از مشك كنى هرچه بپيمايى راه تو به لشكرگه اگر گرد فشاندى ز دو زلف * ختن و تبت كردى همهء لشكرگاه هم به خرگاه گر از زلف بيفشاندى گرد * طبل عطار همىساختى اندر خرگاه هله دانستم بهر چه بنفشاندستى * بهر من داشتى اين گرد نگه چندين گاه اين به راه‌آورد اى ماه به من آوردى * وين زمان من شدم اى ماه ازين راز آگاه تا من از زلف تو بفشانم و پرعطر كنم * خانه و كوى و در و برزن و آسايشگاه همچنان كامروز اين مهر كه ديدم ز تو من * صد هزاران جان خواهم كه كنم بر تو فداه از دل‌وجانم ديگر نرود هيچ به در * تا بود جان و دلم مهر تو و مدحت شاه آنكه گر بر زبر همت او جاى كنى * ماه را بينى چون يوسف يعقوب به چاه نيمى از ملك جهان داد خداوند به دو * وان دگر نيمه دهاد او را ان‌شاءاللّه و له ايضا در مراجعت سپاه سلطان و مدح شاهنشاه سپاه شاه چو زى حضرت آمدند ز راه * بر من آمد آن ماه و آفتاب سپاه به روى روشنش اندر دو زلف تيره نمود * چو بر صحيفهء سيم سفيد مشك سياه چو آفتاب ازيرا كه تافت عارض او * بسان چرخ سر زلف خويش كرد دوتاه ز سر كلاه برافكند و برنمود مرا * هزار تودهء مشك سيه به زير كلاه به ناز گفت كه بىمن چگونه بودت حال * به درد گفتم كم حال بىتو بود تباه چگونه حال كسى جز تباه تاند بود * كه دور ماند ز روى تو اى بت دلخواه